مسافری در یک روز سرد و بارانی کنار خیابان ایستاده
بود تا تاکسی سوار شود. در همین لحظه یک ماشین مدل بالا از کنارش عبور
کرد... غصه خورد و با خودش گفت که ای کاش من هم ماشینی داشتم تا مجبور
نبودم که تاکسی سوار شوم ...
پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر خرج
تحصیل خود را بدست می آورد، یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه
ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار می آورد تصمیم گرفت
از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و از دختر جوان به جای غذا یک لیوان آب خواست.
(بهترین های مذهبی) در این سایت همه چیز از بهترین های دین اسلام خواهد بود... مانند: وصیتنامه شهدا،احادیث،نکات آموزنده دینی و...لطفا وارد شوید و از مطالب برتر آن استفاده کنید و شناخت و اطلاعات خود را بالا ببرید...